این روز ها دلم بی بهانه می گیرد.....با دلی که بی بهانه گرفته چه می گویید؟؟؟
چه قدر تلخ شدی..؟؟...پیش از اینت بیش از این اندیشه ی عشاق بود...به کجا چنین شتابان؟!!!..
خودم بود که بد عمری به یاد من افتاده بود...دور بود ..دور دور..
_آهااااای ته کدام چاه افتادهای بلند تر....بلندتر...
_هوس سفر نداری؟ ز غباری که ...غباری که خود ذره ذره هک کردی بر وجودی که تنگید و نالید...
.
.
.
...دلم این همه بی قراری چرا؟شکستن،نگفتن صبوری چرا؟؟
دلم این روزها بی بهانه بی قرار است و پر آشوب...ها؟؟چه می گویید؟؟
_نگفتی هوس سفر نداری؟؟
_سفر؟...نه..لحظه ای سکون وسکوت...مثل مرگ گنجشک...
_همون گنجشکه؟
_آره همون...یادته؟..جلو چشام مرد..مونده بودم هاج و واج...موندم،نرفتم..گریه کردم...به خیالای همیشه خوش بچگی فکر کردم اگه قفسش رو تکون بدم یا درشو باز بذارم زنده می شه... نگو اون طوطی بود که آدما رو گول می زد نه گنجشک...
.
.
.
_آه.. می گردم شاید پیدا شد...بهانه...
_آهسته پس بگرد...عجیب خفته است.. منت را می گویم..خودت را....
_اگر تورا جویم....
_بهانه؟
_ آره...
_بهانه ات مگر جز خودت بود همیشه ...
_.....
_بود...نمیدیدی...نمی گویم بحری ولی عجیب در کوزه مانده ای ...عمری گذشت و یارمان نبود ای...در این خانه را بزن. دق البابی کن که بیدار شود..
_بی هوش افتاده ای پس این همه حجاب،تو کجا و بیداری کجا؟
_تو خود حجاب خود بوده ای همیشه ...از میان برخیز...
_این چشم ها چیست که می پایدم؟....پر امید... از من حاصلی بر نخیزد امید چرا ؟؟آهای ...آهااااای....
_....
نمی دانم ..شاید سکونی بودی که پی سکوتش عمری دویدم...ندیدم..ندیدم..