مي خواهمت شبيه درختي جوانه را گلبرگ خاكي قالي كه خانه را چون بوسه هاي مادر و فرزندهاي پير چون گريه هاي آخر لبخند هاي پير اي چشم هاي يك تن.صد مرد را حريف محرم ترين نگاه تماشايي و لطيف و دور و بر،تمام تنم چشم مي كني از بدو روز خلقت زن پلك مي زني اين وسوسه تمام نخواهد شد ن گرفت بايد به جرم ديدن تو پيرهن گرفت بايد بهانه هاي خدا را دوباره خورد بايد سقوط كرد ولي عاشقانه مرد.